غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دروغ و راستی کان غمزه غماز پیوندد
دروغ و راستی کان غمزه غماز پیوندد درد صد پرده عاشق ز لب وان باز پیوندد بلا را نو کند رسم و طریق فتنه نو…
در شب هجر که از روز قیامت بتر است
در شب هجر که از روز قیامت بتر است مردم دیده من غرقه به خون جگر است ساکن از آب شود آتش و یا از…
داد خواهم، اگر بخواهی داد
داد خواهم، اگر بخواهی داد خواهم از آه صبحگاهی داد جورکم کن، چو آرزوی ترا بر دل من خدای شاهی داد خط تو از برای…
خوش رفیقی او که گه گه در نظر می آیدش
خوش رفیقی او که گه گه در نظر می آیدش لیک حیرانم که دل بر جای چون می بایدش زلف بر بالین و او در…
خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی
خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی عاشقان را ز آب چشم خویش باشد آبروی » بر سر خاک شهید عشق حاجت خواستم گفت «نام دلبر…
خطاب طلعت تو نامه زمین کردند
خطاب طلعت تو نامه زمین کردند فرشتگان همه بر رویت آفرین کردند به زیر هر خم مویی برای کشتن خلق هزار فتنه چو دزدان شب…
خبری ده به من، ای باد که جانان چونست
خبری ده به من، ای باد که جانان چونست آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست با که می می خورد آن ظالم و…
چون گذر بر خاک داری بر سرت این باد چیست
چون گذر بر خاک داری بر سرت این باد چیست چون ز گل بنیاد داری دل بر این بنیاد چیست کار چون تقدیر دارد ز…
چو نقش چشم توام در دل حزین گردد
چو نقش چشم توام در دل حزین گردد مرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد ترا به دیده کشم، لیک غیرتم بکشد که با…
چو خشم مست تو در خوابگاه ناز بخفت
چو خشم مست تو در خوابگاه ناز بخفت بر آستانت مرا سخت حیله ساز بخفت ز ناز بازی چشمت امیدوار شدم ولی دریغ که چشمت…





