غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
گر دلبر من بر من آید
گر دلبر من بر من آید دل در بر و روح در تن آید شبها ز هوا گرفته ام باز وقت است که در نشیمن…
گر چشم من از صورت تو دور نباشد
گر چشم من از صورت تو دور نباشد دور از تو دلم خسته و رنجور نباشد مهجور شوم از تو و جز آه سحرگاه سوزنده…
گر آشکار حدیث نهان خویش کنم
گر آشکار حدیث نهان خویش کنم به آشکار و نهان قصد جان خویش کنم ز گریه راز تو بر سینه چون رسد، چه کنم؟ روان…
کشته تیغ جفایت دل درویش من است
کشته تیغ جفایت دل درویش من است خسته تیر بلایت جگر ریش من است نیک خواهی که کند منع ز عشق تو مرا منکری دان…
کرشمه های سر زلف در بنا گوشش
کرشمه های سر زلف در بنا گوشش حدیث درد دلم ره نداد در گوشش بیا که سر به فدایت نهاده ام، ورنه چنین عزیز ندارم…
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود دردی ست در دلم که به درمان نمی شود می کن به ناز خنده که دیوانه…
فزون شد عشق جانان روز تا روز
فزون شد عشق جانان روز تا روز کجا زین پس شب ما و کجا روز ز بیهوشی ندانم روز و شب را شبم گویی یکی…
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد هر کجا دردی ست آن را عاقبت مرهم رسد در میان آدمی و آنچه مقصودی…
عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد
عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد وز پس عمری آن جان جهان باز آمد ره ده، ای دیده و خار مژه را…
عشاق حیات از لب خندان تو یابند
عشاق حیات از لب خندان تو یابند خوبان عمل فتنه ز دیوان تو یابند ببینم مه از جیب سپهر و نکشد دل کان مه که…





