غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست این
یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست این خورشید چنان زلفی در تاب ندیده ست این دو چشم چو بادامت در خواب بود دایم…
یاری که بر جدایی اویم گمان نبود
یاری که بر جدایی اویم گمان نبود ماهی نبود آن که شبی در میان نبود بیگانه وار از سر ما سایه وا گرفت ما را…
یاران که بوده اند ندانم کجا شدند؟
یاران که بوده اند ندانم کجا شدند؟ یارب، چه روز بود که از ما جدا شدند؟ گر نوبهار آید و پرسد ز دوستان گو، ای…
یا مرا قربانی آن چشم شوخ و شنگ ساز
یا مرا قربانی آن چشم شوخ و شنگ ساز یا تماشا گاه جانم آن رخ گلرنگ ساز زان همه دلها که از خوبان ربودی گرد…
وقت گل است نوش کن باده چون گلاب را
وقت گل است نوش کن باده چون گلاب را بلبل نغمه ساز کن بلبله شراب را ساغر لاله هر زمان باد نشاط می دهد بین…
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است چه سود پختن سودا چو شمع جانم…
همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندم
همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندم مگر ممکن بود کاین دیده بیدار بربندم جگر از عاشقی خون گشت و کن زینم نمی…
هر که را یاریار می افتد
هر که را یاریار می افتد مقبل و بختیار می افتد ای بسا در که در محیط سرشک هر دمم در کنار می افتد عقرب…
هر کس که تقرب ز وصال تو نجوید
هر کس که تقرب ز وصال تو نجوید واندر ره ادراک جمال تو نپوید فردا که شب وعده دیدار سر آید رهبر نبود سوی تو…
هر شب به کوی وصل تو دزدیده ره کنیم
هر شب به کوی وصل تو دزدیده ره کنیم پیش در از طفیل سگان خوابگه کنیم دزدیم هر طرف نظر از بیم مردمان وانگاه در…





