غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ای باد، حدیث دلم آنجاش بگویی
ای باد، حدیث دلم آنجاش بگویی در گوشه ای در گوش به تنهاش بگویی از هر نمط آنجا سخنی درفگنی، پس زانگونه که دانی سخن…
ای از فروغ روی تو خورشید رو سفید
ای از فروغ روی تو خورشید رو سفید شب را به جنب طره تو گشته مو سفید خط بر میار تا نشود روز ما سیاه…
آنکه مزاج دلش باز ندانم که چیست
آنکه مزاج دلش باز ندانم که چیست رفتن او کشتن است، باز ندانم که چیست این منم از پشت کوژ چنگ حریفان عشق زار بنالم،…
آن نرگس پر ناز و جفا را ز که دانیم؟
آن نرگس پر ناز و جفا را ز که دانیم؟ وان غمزه بی مهر و وفا را ز که دانیم؟ گر یار جفا کرد، گنه…
آن سرو خرامنده که جستم، به بر آمد
آن سرو خرامنده که جستم، به بر آمد وان بخت که پیش آمده بد، بیش تر آمد شادی همه غم بود ز بر نامدن کار…
امشب من آن نیم که فغان را فرو برم
امشب من آن نیم که فغان را فرو برم طوفان کنم ز دیده، جهان را فرو برم شمعی به سینه و نتوانم برون دهم جان…
الا دمعی سارعت والهوا
الا دمعی سارعت والهوا وقد ذاب قلبی هو والنوا اسیرست ازان میر خوبان دلم به دردی که هرگز ندیدم دوا اذا اشرق الشمش من صدغه…
اگر آن جادوی خونخواره نرگس در فسون آرد
اگر آن جادوی خونخواره نرگس در فسون آرد با آسوده را کز دست بیخوابی زبون آرد مرا باری برآمد جان ازین جان درون مانده کسی…
از لب او، ای خیال، نقل لب ما مده
از لب او، ای خیال، نقل لب ما مده مرغ خسک خواره را پسته و خرما مده من که به نامش کنم وصف جمالش بگو…
از دست دل بر آنم کز جان خود بشورم
از دست دل بر آنم کز جان خود بشورم بیرون جهم که باشد خون با گوزن و گورم دیوانه ام من، ای دل، زان شمع…





