غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
جان تشنگی از شربت عناب تو دارد
جان تشنگی از شربت عناب تو دارد دلبستگی از سنبل پرتاب تو دارد شبها همه بیدار بود مردم چشمم تا چشم بر آن نرگس پر…
تو که روزت به نشاط دل و جان میگذرد
تو که روزت به نشاط دل و جان میگذرد شب، چه دانی، که مرا بیتو چه سان میگذرد؟ آب خوش میخورد این خلق ز سیل…
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش که بود آن بخت بیدارم در آغوش چو در گرد سر خود گشتنم داد ز شادی پای خود کردم…
ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد
ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد به وفا کوش که از دوست وفا خوش باشد بی تو، ای گل، سر گلگشت چمن نیست…
تا دل ز توام به غم نشسته
تا دل ز توام به غم نشسته جان در گذر عدم نشسته بر خاک در تو من مقیم مانند سگ حرم نشسته هر کس که…
تا بر سر بازار به مستی قدمش رفت
تا بر سر بازار به مستی قدمش رفت بس خرمن مردان که به باد ستمش رفت هر صبر و سلامت که دل سوخته را بود…
بیکار دلی باشد کو را نبود دردی
بیکار دلی باشد کو را نبود دردی کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن خود جان…
بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس
بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس بیا که باد صبا گشت عیسوی انفاس بنوش باده گلگون به طرف باغ که من ز پا…
بی تو امید ندارم که زمانی بزیم
بی تو امید ندارم که زمانی بزیم سهل آنست که تا چند به جانی بزیم رخصت زیستنم نیست ز چشم تو، ولی گر دهد غمزه…
بهار آمد و سبزه نو شد به جوها
بهار آمد و سبزه نو شد به جوها عروسان بستان گشادند روها گل کوزه بر شاخ می گوید اینک که کوزه ز ما و ز…





