غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
شد آن که پای مرا بوسه می زند او باش
شد آن که پای مرا بوسه می زند او باش بیار باده که گشتم قلندر و قلاش چو تو به رفت سر صوفیی چو من،…
شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش
شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش مشغول با خیال کسی در نهان خویش ناورد باد بویی ازان مرغ باغ ما نزدیک شد…
شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را
شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را جان ز تن آمد برون بویی ندادی باد را سر به دیوار سرایت می زنم…
سودای دیدن تو ز دیدن نمی رود
سودای دیدن تو ز دیدن نمی رود عشق رخت به جور کشیدن نمی رود می آیی و همی تپم از دور، چون کنم؟ کاین زار…
سروی چو تو در اچه و در تته نباشد
سروی چو تو در اچه و در تته نباشد گل مثل رخ خوب تو البته نباشد دوزیم قبا بهر قدت از گل سوری تا خلعت…
سر آن قامت چون سرو روان خواهم گشت
سر آن قامت چون سرو روان خواهم گشت خاک آن سلسله مشک فشان خواهم گشت دود دلهاست درین خانه مرا بو آمد سگ کویم همه…
سبزه ها نو دمید و یار نیامد
سبزه ها نو دمید و یار نیامد تازه شد باغ و آن نگار نیامد نوبهار آمد و حریف شرابم به تماشای نوبهار نیامد چشم من…
زیر کله نمونه روی تو مه نداشت
زیر کله نمونه روی تو مه نداشت کس ماه را نمونه به زیر کله نداشت بگرفت چارسوی رخت زلف و هیچ وقت یک شب جهان…
زلفین تو سرگشته چو باد سحرم کرد
زلفین تو سرگشته چو باد سحرم کرد خاک سر کویت چو صبا دربدرم کرد من خود ز تو دیوانه مطلق شده بودم زنجیر سر زلف…
زلف به ظلم گر چه جهانی فرو گرفت
زلف به ظلم گر چه جهانی فرو گرفت نتوان همه جهان به یکی تار مو گرفت در ماهتاب دوش خرامان همی شدی ماهت بدید و…





