غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
آنچه بتوان، در غمت جان می کشد
آنچه بتوان، در غمت جان می کشد تا بدان غایت که بتوان، می کشد می کشد خط بر مسلمانی لبت وانگه از خون مسلمان می…
آن کلاه کج بر آن سرو بلند او ببین
آن کلاه کج بر آن سرو بلند او ببین وان شراب آلوده لبهای چو قند او ببین دل در آن زلف است، عذرش مشنو، ای…
آن خط پر بلا که در آغاز رستن است
آن خط پر بلا که در آغاز رستن است با او چه فتنه ها که در انبار رستن است ساکن تری که می دمد آن…
آمد بهار، ای یار من، بشکفت گلها در چمن
آمد بهار، ای یار من، بشکفت گلها در چمن شد در نوا هر بلبلی بر شاخ سرو و نارون باد صبا گلریز شد، ساقی، بده…
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم بدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم برای آن که کشم پیش چشم بیمارت متاع…
آستان یار و آن گه خون من
آستان یار و آن گه خون من شاد باش، ای طالع میمون من باده خواهی خورد، روشن شد مزاج چون چنین شد بار اول خون…
از دو زلف تو شکن وام کنم
از دو زلف تو شکن وام کنم وز برای دل خود دام کنم از پی آنکه به رویت نرسد چشم بد را به سخن رام…
یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت
یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت ره سوی آرزوی خویش بدان خواهم یافت گر به گرد قد زیباش نگردم، چه کنم؟…
یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود
یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود تسکین جان بی سروسامان من که بود بیدار گشت بختم و البته راست شد آن جمله…
یار زیبای مرا باز به من بنمایید
یار زیبای مرا باز به من بنمایید ترک رعنای مرا باز به من بنمایید لاله می رویدم از خون جگر بر رخسار سرو بالای مرا…





