غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دیوانه شدم در آرزویت
دیوانه شدم در آرزویت ای چشم جهانیان به رویت جان تو که بد شده ست حالم وان بد همه از رخ نکویت دی روی تو…
دی زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود
دی زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود وان در همی به سلسله پرشکن چه بود؟ آلوده خمار چرا بود نرگسش؟ پژمردگیش در گل…
دو رخ بنمای و بازار کواکب بشکن از هر دو
دو رخ بنمای و بازار کواکب بشکن از هر دو که گردد تافته خورشید و ماهت روشن از هر دو ببندند ار کمر نیشکر و…
دلی دارم چو دامان گل از غم چاک گردیده
دلی دارم چو دامان گل از غم چاک گردیده سری بر آستان او ز محنت خاک گردیده ز بس کز غمزه او تیغ بیداد آمده…
دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای تو
دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای تو بکن رحمی به جان من که گشتم مبتلای تو اگر رای تو این باشد که من دانم…
دل من خون شد و جانان نداند
دل من خون شد و جانان نداند وگر گوییم قدر آن نداند مسلمانان، کرا گویم غم عشق؟ که کس کار مرا سامان نداند مسیحا مرده…
دل شکیبا نمی توان کردن
دل شکیبا نمی توان کردن و آشکارا نمی توان کردن سوخت جانم درون تن، چه کنم؟ پرده بالا نمی توان کردن گفتی «اندر دل تو…
دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد
دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ صد تشنه…
آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بود
آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بود آن کس شناسد حال من کو هم چو من در خون بود بربست چون جوزا کمر،…
آب حیات من که نم از من دریغ داشت
آب حیات من که نم از من دریغ داشت خاک رهش شدم، قدم از من دریغ داشت من هر شبی نشسته ز هجرش به روز…





