غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
عشق اگر چه نشان بخت بد است
عشق اگر چه نشان بخت بد است نزد عاشق سعادت ابد است هر که جوید مرادی از معشوق گویی او عاشق مرا خود است گر…
عاشقان نقل غمت با باده احمر خورند
عاشقان نقل غمت با باده احمر خورند گر چه غم تلخ است، بر یاد تو چون شکر خورند رفت عمر و خارخار نخل بالایت نرفت…
صد ره گذری هر دم بر جان خراب من
صد ره گذری هر دم بر جان خراب من رحمت نکنی هرگز بر چشم پر آب من بر زد ز دماغم دود از شربت عشق،…
صبا کو به بوی تو جان پرور است
صبا کو به بوی تو جان پرور است دل خلق را سوی تو رهبر است به دنباله زلف مگذار کار دلی را کز آن زلف…
شمع فلک برآید با آتشین زبانه
شمع فلک برآید با آتشین زبانه ساقی نامسلمان درده می مغانه کشتی من روان کن مانا کرانه یابم دریای غم ندارد چون هیچ جا کرانه…
شحنه غم دواسپه می آید
شحنه غم دواسپه می آید صبر نزدیک من نمی پاید روزگارم به خشم می نارد و آسمانم به سرمه می ساید رفت روزی که با…
شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست
شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست و اندیشه تو در دل برنا و پیر نیست صد سر فدای پای تو باد،…
شب اوفتاد و غمم باز کار خواهد کرد
شب اوفتاد و غمم باز کار خواهد کرد دو چشم تیره ستاره شمار خواهد کرد به کینه، ای بت نامهربان، چنین خونم مخور که این…
سواره اینک آن سرو روانم می رود بیرون
سواره اینک آن سرو روانم می رود بیرون بگیریدیش او، کز کف عنانم می رود بیرون دعایی خوانش، ای زاهد که چندین خاطر خسته به…
سرو منی و از دل بستان خودت خوانم
سرو منی و از دل بستان خودت خوانم درد منی و از جان درمان خودت خوانم اول به دو صد زاری جان پیشکشت کردم و…





