غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
آنچه یک چند آب حیوان کرد
آنچه یک چند آب حیوان کرد لب لعلت هزار چندان کرد چون بدید آفتاب رنگ لبت لعل را زیر سنگ پنهان کرد ابر از رشک…
آن که دل برد و ز غمزه چون سنانش می نهد
آن که دل برد و ز غمزه چون سنانش می نهد عشق جانم می شکافد، در میانش می نهد باد کز کویش وزد، مشتاق را…
آن دل به چه کار آید کان خانه تو نبود
آن دل به چه کار آید کان خانه تو نبود وان موی چه بندد دل، گر شانه تو نبود آنکو سر تو دارد، پس از…
امروز چیست کز در جانان برون نیامد؟
امروز چیست کز در جانان برون نیامد؟ مردند دردمندان، جان، آن برون نیامد نظارگی ز هر سو در انتظار رویت دادند جان بر آن در،…
اگر چه پرسش من نیست رایش
اگر چه پرسش من نیست رایش رها کن تا بمیرم زیر پایش زمین را بهره زان پا و سرم دور به غیرت هر دم از…
از یاد تو دل جدا نخواهد شد
از یاد تو دل جدا نخواهد شد وز بند تو جان رها نخواهد شد دل را به تو دادم و نمی دانی چون می دانم…
از طره تو جز ره سودا نیافتم
از طره تو جز ره سودا نیافتم وز غمزه تو جز در غوغا نیافتم در زلف تو شدم که بجویم نشان دل خود را ز…
یک روز یار اگر قدمی سوی من زند
یک روز یار اگر قدمی سوی من زند بخت رمیده خیمه به پهلوی من زند خواهم هزار جان ز خدا تا کنم نثار در هر…
یارب، غم آن سرو خرامان به که گویم؟
یارب، غم آن سرو خرامان به که گویم؟ دل نیست به دستم، سخن جان به که گویم؟ آه از دل من دود برآرد همه شب،…
یار قبا چست کرد، رخش به میدان برید
یار قبا چست کرد، رخش به میدان برید این سر و هر سر که هست در خم چوگان برید غمزه زن ما رسید، ساخته دارید…





