فریاد کاندر شهر ما خون می‌کند عیاره‌ای

فریاد کاندر شهر ما خون می‌کند عیاره‌ای شوخی‌کشی غارتگری مردم‌کشی خونخواره‌ای او می‌رود جولان‌زنان بر پشت زین وز هر طرف نظارگی در روی او حیران…

Continue Reading...

غم کشی چند یار خویش کنم

غم کشی چند یار خویش کنم گریه بر روزگار خویش کنم با دل خویش درد خود گویم مویه بر سو کوار خویش کنم می رود…

Continue Reading...

عمر به پایان رسید در هوس روی دوست

عمر به پایان رسید در هوس روی دوست برگ صبوری کراست بی رخ نیکوی دوست گر همه عالم شوند منکر ما، گو، شوید دور نخواهیم…

Continue Reading...

عزم برون چو مست خماری شوی، مکن

عزم برون چو مست خماری شوی، مکن تاراج نقش آزری ومانوی مکن خردی و همرهی بدان می کنی، خطاست خوبی، ولی چه سود که بد…

Continue Reading...

عاشق شدم و محرم این کار ندارم

عاشق شدم و محرم این کار ندارم فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم وان بخت که پرسش…

Continue Reading...

صبح دمید و روز شد، شمع به گوشه نه کنون

صبح دمید و روز شد، شمع به گوشه نه کنون شمع چه، آفتاب هم، چون تو نشسته ای درون ساقی حسن خود تو شو، ساقی…

Continue Reading...

شوخی نگر که آن بت عیار می‌کند

شوخی نگر که آن بت عیار می‌کند دل را به بند زلف گرفتار می‌کند هردم به شیوه‌ای ز کسی می‌برد دلی در حلقه‌های زلف نگونسار…

Continue Reading...

شکرت را شد اگر چه سپه موران مرکب

شکرت را شد اگر چه سپه موران مرکب مگسی نیز نخواهم که کند سایه بر آن لب منم و قامت شاهد، برو ای خواجه مأذن…

Continue Reading...

شبی بخرام و مه را کار بشکن

شبی بخرام و مه را کار بشکن رخی بنما و گل را بار بشکن ز سر جوش دلم برگیر جامی خمار نرگس بیمار بشکن مخور…

Continue Reading...

شب زلف تو شد نشانه روز

شب زلف تو شد نشانه روز در کن آن شب از کرانه روز طرفه خالی ست در میان رخت شب که دیده ست در میانه…

Continue Reading...