غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
اهل خرد که دل به جهان در نبستهاند
اهل خرد که دل به جهان در نبستهاند زان است کز وی آرزویی برنبستهاند دل را فراخ کن ز پی صید آسمان زیرا ملک به…
آنجاست دل من و هم آنجاست
آنجاست دل من و هم آنجاست کان کج کله بلند بالاست خوابش دیدیم دوش و مستیم کان خواب هنوز در سر ماست آهسته رو، ای…
آن طره به روی مه بنهاد سر خود را
آن طره به روی مه بنهاد سر خود را از خط غبار آن رخ پوشیده خور خود را چون دید گل رویش در صحن چمن،…
آن چشم شوخ را بین هر غمزهای بلایی
آن چشم شوخ را بین هر غمزهای بلایی وان لعل ناب بنگر هر خندهای جفایی هر ابرویی ز رویت محراب بتپرستی هر تار مو ز…
آمد آن یاری که در دل جای اوست
آمد آن یاری که در دل جای اوست راحت جان صورت زیبای اوست آشنایی تازه کرد این سرکه او ز آشنایان قدیم پای اوست یک…
اگر چشم تو روزی بر مه افتد
اگر چشم تو روزی بر مه افتد مه از خورشید باشد، در ته افتد وگر شکل زنخدانت ببیند روانی آب حیوان در چه افتد چو…
از نکو بد نگو نمی آید
از نکو بد نگو نمی آید تو نکویی، نکو نمی آید با من اربد کنی، نکو کن، از آنک بد جز از تو نکو نمی…
از رخت ارغوان نمودار است
از رخت ارغوان نمودار است وز رخم زعفران نمودار است نقش سودا که هست بر جانم لب و خطش ازان نمودار است آن ستاره که…
دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش
دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش یا خود ز صبر رفته نشان باز خواهمش زانجا که ناصبوری دیوانگان بود پیداش دل دهم…
یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم
یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم صد دل گمگشته را از وی نشان بیرون کشم آرزو دارم میانت بنگرم بی پیرهن ماه من…





