غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید
چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید نسیم از هر طرف صد نافه تاتار بگشاید نباشد حاجت مطرب حریفان صبوحی را چو مرغ صبحگاهی…
چو آن شوخ شب در دل زار گردد
چو آن شوخ شب در دل زار گردد مرا خواب در دیده دشوار گردد دلم گرد آن زلف گردد همه شب چو دزدی که اندر…
چه پنداری که من از عاشقی بیگانه خواهم شد
چه پنداری که من از عاشقی بیگانه خواهم شد ز رسوایی، اگر چه در جهان افسانه خواهم شد رسید آن آدمی رو باز و آمد…
چمن را رنگ و بو چندین نباشد
چمن را رنگ و بو چندین نباشد چمن را جعد مشک آگین نباشد لبت را جان نخواهم حاش الله که جان هرگز چنین شیرین نباشد…
چشم تو خفته ایست که در خواب می رود
چشم تو خفته ایست که در خواب می رود زلف تو آفتی ست که در تاب می رود هندوی سنبل تو چه دزد دلاور است؟…
جانم فدای قامتی کافاق را حیران کند
جانم فدای قامتی کافاق را حیران کند از ناز چون گردد روان، رو در میان جان کند گر جور و گر رحمت کند من راضیم…
جان من از بیدلان، آخر گهی یادی بکن
جان من از بیدلان، آخر گهی یادی بکن ور به انصافی نمی ارزیم، بیدادی مکن شادمانیهاست از حسن و جوانی در دلت شکر آن را…
تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانم
تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانم شب قدر من است امشب که قدر این نمی دانم روی در باغ و…
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی چه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی به تیغ بازی مژگان مریز خون مرا که…
ترک من دی سخن به ره میگفت
ترک من دی سخن به ره میگفت هرکه رویش بدید، مه میگفت او همیرفت و خلق در عقبش وحده لاشریک له میگفت دل به صد…





