غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
کسی کز عاشقی بیزار باشد
کسی کز عاشقی بیزار باشد اگر طاعت کند بیکار باشد مفرح خاطری کازار بیند مبارک سینه ای کافگار باشد دلی کز نیکوان دردی ندارد چو…
کجاست دل که غمت را نهان تواند داشت
کجاست دل که غمت را نهان تواند داشت به صبر کوشد و خود را بر آن تواند داشت به کام دشمنم از هجر و دوستی…
قبا و پیرهن او که می رسد به تنش
قبا و پیرهن او که می رسد به تنش من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش کرشمه می کند و مردمان همی میرند چه…
فراهم کرد شکل کج کلاهی
فراهم کرد شکل کج کلاهی که در زیر کلاهش هست ماهی گناه از دیدن خوبانست حقا که نفروشم به صد توبه گناهی سیه رویم ز…
غارت عشقت رسید، رخت دل از ما ببرد
غارت عشقت رسید، رخت دل از ما ببرد فتنه به کین سر کشید، شحنه به خون پی فشرد شد ز خیالت خراب سینه ما، چون…
عشق با جان بهم از سینه برون خواهد رفت
عشق با جان بهم از سینه برون خواهد رفت تا ندانی که به تعویذ و فسون خواهد رفت دل گرفتار و جگر خسته و تن…
عافیت را بر زمین گردی نماند
عافیت را بر زمین گردی نماند مردمی را در جان مردی نماند خاک بر فرق جهان زان کز وفا در همه روی زمین گردی نماند…
صواب نیست به تو فکر حور عین کردن
صواب نیست به تو فکر حور عین کردن خطاست نسبت زلفت به مشک چین کردن برای خاطر دشمن ز دوست برگشتی روا نباشد با دوستان…
صبا میجنبد و آن مست ما را خواب میآید
صبا میجنبد و آن مست ما را خواب میآید که از دمهای سرد من جهان بیتاب میآید ازان مهتاب جانافروز کان شب بود مهمانم جهان…
شناخت آنکه غم و محنت جدایی را
شناخت آنکه غم و محنت جدایی را بمیرد و نبرد سلک آشنایی را به اختیار نگردد کس از عزیزان دور ولی چه چاره کنم فرقت…





