غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
بی یاد تو غم جهان نسوزد
بی یاد تو غم جهان نسوزد بی آه من آسمان نسوزد پیش رخ آتشین تو شمع سوزند، ولی چنان نسوزد گر شمع نخوانمت مشو گرم…
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را صانع خدایی کاین کمان داد آن شکارانداز را او می رود جولان کنان وز بهر دیدن…
به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه
به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه پریشانی زلفت را فراهم کی کند شانه؟ بلای جان شدی و من هم اول روز دانستم…
به خود مبین که چو روی من آفتابی هست
به خود مبین که چو روی من آفتابی هست به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟ ز روشنی رخ تو گر به…
بگویم حال خویشت، لیک از آزار میترسم
بگویم حال خویشت، لیک از آزار میترسم وگر ندهم برون، ز اندیشه گفتار میترسم چه حال است این که از بیم رقیبان ننگرم رویت؟ هوس…
بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را
بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را چشم زد خسان مکن عارض همچو سیم را ما و نسیم صبحدم بوی تو و هلاک…
بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شد
بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شد ای شمع جان، در آی که روزم به شام شد تو خوش به ناز خفته…
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری درست شد که نداری سر وفاداری به هر جفا که توان کرد کار من کردی خدای تو به…
بتا، مانند تو مهوش نباشد
بتا، مانند تو مهوش نباشد وگر باشد چو تو سرکش نباشد تویی طرفه سواری زانکه خورشید بود بر ابر و بر ابرش نباشد ز آهم…
بازش هوس شکار برخواست
بازش هوس شکار برخواست وز دلشدگان قرار برخاست او مرکب ناز راند و از خلق هر سوی فغان زار برخاست او پیش شکار مست بگذشت…





