غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهد
در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهد عاشق نخوانندش، مگر آنگه که جان راتر نهد عشقی کز آب و گل بود، مژگان…
در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای
در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای تو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای تن من موی شده، غم نیز گرهی…
خیال روی تو چون در ناب در نظر است
خیال روی تو چون در ناب در نظر است ز اشک دمبدمم صد حباب در نظر است چو مست روی تو من، روی مهوشان چه…
خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند
خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند جانند یا فرشته و یا روح اعظمند زان انگبین چه ناله کنی، زانکه دائما مرغان عرش بر مگس…
خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانند
خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانند ای خوش آن طایفه کاین سلسله می جنبانند ای صبا، نرم تری روب غبار زلفش که دران…
خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آید
خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آید ضایع آن عمر که بی دیدن رویت به سر آید چه خبر مرده دلان را ز…
حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کرد
حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کرد صد زاهد دین، بسته زنار توان کرد دیوانه شود زنده، ولی خلق بمیرند گر نقش جمال…
چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم
چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم کم زان که فتاده به سر کوی تو باشم کشتن چو ترا خوی شد، اکنون من و…
چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماند
چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماند غم هجران ز حد بیرون، درونم شاد کی ماند مکن عیب، ار بنالد جان چو…
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود سلام گویم و جان همره سلام شود غلام اویم و هر کس که بیند آن صورت…





