غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
کم زان که جان به کوی تو دانیم سوختن
کم زان که جان به کوی تو دانیم سوختن گر جمله وام را نتوانیم توختن گر تو نظاره آیی و یا پرسش کنی ما را…
کسی را به دور حسن تو پروای خواب نیست
کسی را به دور حسن تو پروای خواب نیست کو دل کزان دو نرگس رعنا خراب نیست ای محتسب که منع سر اندازیم کنی بگذر…
کج کلها، کمان کشا، تنگ قبای کیستی؟
کج کلها، کمان کشا، تنگ قبای کیستی؟ لابه گرا و دلبرا، عشوه نمای کیستی؟ زیر کلاه جعد تو بر کمرت کشیده سر بسته به چابکی…
فغان که جان من از عاشقی به جان آمد
فغان که جان من از عاشقی به جان آمد ز دست چشم و دل خویش در فغان آمد به راه دیدم و گفتم رود به…
غمم بکشت به کار جهان که پردازد
غمم بکشت به کار جهان که پردازد دلم اسیر شد و نیز جان که پردازد من و زیادت حاجات و کنج ویرانه درین بلا به…
عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتم
عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتم طاقت رسید و با تو رسیدن نیافتم گفتم «رخت ببینم و میرم به پیش تو» هم در هوس…
عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگران
عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگران ما را جگر بریان شد و او میهمان دیگران ای مرغ جان، زین ناله بس، چون…
عاشقان را درد بی مرهم خوش است
عاشقان را درد بی مرهم خوش است بیدلان را دیده پر نم خوش است گر سخن در گوش جانان می رسد گفت و گوی هر…
صد جان به یکی دانگ به بازار فروشند
صد جان به یکی دانگ به بازار فروشند خوبان به دل و جان ز چه رخسار فروشند؟ جان می کشدش سوی خود و دل به…
صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود
صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شود شکیب در دل بیننده تنگ تاب شود به ترک دین مسلمانیش بیاید گفت دلی که در…





