غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ای سمن نامه وفا بستان
ای سمن نامه وفا بستان نسخه زان روی دلربا بستان وی بنفشه ز رشک طره تو کوژپشتی بر او عصا بستان خاک او توتیا شد،…
ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو
ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو وی ماه شب افروز، چه طرار کسی تو خون است می نوشگوارت ز دل خلق ای ظالم بی…
ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن
ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن خود را به عشوه، گر چه دروغ است، شاد کن بنویس نامه ای و روا کن…
ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم
ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم گه چراغ روشن و گه ماهتابی داشتم بارها یاد آورم، در خواب بیهوشی روم آن…
ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟
ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟ وی سرو خرامان، به چمن باز کی آیی؟ جانی تو که از دوری روی تو…
ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده
ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده تو ز جان رفته و درد تو به هر جا مانده تا تو، ای دیده…
ای باد صبحگاه به من نام او بگوی
ای باد صبحگاه به من نام او بگوی خوناب غیرتم به لب جام او بگوی جان بو که خوش برآیدم امروز پیش او چیزی دگر…
اول به سینه بهر غمت جای کرده ام
اول به سینه بهر غمت جای کرده ام وآنگاه دلبری چو تو خود رای کرده ام شادی به روی تو چو غمم بهر روی تست…
آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند
آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند زلف تو با شب و رخسار تو با ماه کند از خیالت شب عاشق به درازی بگذشت رفتن…
آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب است
آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب است جان من از مهر و ماه روش هر دم در تب است رشک عناب…





