غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
آن خط پر بلا که در آغاز رستن است
آن خط پر بلا که در آغاز رستن است با او چه فتنه ها که در انبار رستن است ساکن تری که می دمد آن…
آمد بهار، ای یار من، بشکفت گلها در چمن
آمد بهار، ای یار من، بشکفت گلها در چمن شد در نوا هر بلبلی بر شاخ سرو و نارون باد صبا گلریز شد، ساقی، بده…
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم بدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم برای آن که کشم پیش چشم بیمارت متاع…
آستان یار و آن گه خون من
آستان یار و آن گه خون من شاد باش، ای طالع میمون من باده خواهی خورد، روشن شد مزاج چون چنین شد بار اول خون…
از دو زلف تو شکن وام کنم
از دو زلف تو شکن وام کنم وز برای دل خود دام کنم از پی آنکه به رویت نرسد چشم بد را به سخن رام…





