غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
رَخت صبوری تمام، سوخته شد سینه را
رَخت صبوری تمام، سوخته شد سینه را شعله فروزان هنوز آتش دیرینه را غم که مرا در دل است کس نکند باورم پیش که پاره…
دیدی که حق خدمت بسیار ندیدی
دیدی که حق خدمت بسیار ندیدی ببریدی و رنج من غمخوارندیدی بسیار کشیدم غم و رنج تو و اندک آن را به میان اندک و…
دوش ما بودیم و جام باده و مهتاب خوش
دوش ما بودیم و جام باده و مهتاب خوش وان پسر مهمان و عشرت را همه اسباب خوش سوی لب می برد جام وانگبین می…
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری
دو چشم مست ترا نیست از جهان خبری که نشتری ست ازان غمزه ها به هر جگری تو داری آنچه پری دارد از لطافت، لیک…
دلم زینسان که زار و مبتلا شد
دلم زینسان که زار و مبتلا شد ازان نامهربان بیوفا شد مباد از آه کس آن روی را خوی اگر چه جان مسکینان فنا شد…
دلبران مهر نمایند و وفا نیز کنند
دلبران مهر نمایند و وفا نیز کنند دل بر آن مهر نبندی که جفا نیز کنند چند گویند که گه گه به دلش می گذری…
دل مسکین من در بند مانده ست
دل مسکین من در بند مانده ست اسیر یار شکر خند مانده ست نماند اندر دل من درد را جای مده پندم نه جای پند…
دل ز مهر تو در که پیوندم؟
دل ز مهر تو در که پیوندم؟ دل ز مهرت کجا کند بندم؟ بس که دل می دری و می دوزی یک دل است و…
از پس عمر شبی هم نفس یار شدم
از پس عمر شبی هم نفس یار شدم خواب بود آن همه گویی تو، چو بیدار شدم وقتی آن چشمه خورشید بدین سوی نتافت گر…
آخر نگاهی بر حال ما کن
آخر نگاهی بر حال ما کن درد دلم را روزی دوا کن از دست هجران من در بلایم یارب، به فضلت آن را دوا کن…





