غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دل آواره به جایی ست که من می دانم
دل آواره به جایی ست که من می دانم جان گرفتار هوایی ست که من می دانم بوی خون دل و مشک سر زلفیم رسید…
یک دل به سر کوی تو آباد نیابند
یک دل به سر کوی تو آباد نیابند یک جان زخم زلف تو ازاد نیابند از بس که گرفتار غمت شد همه دلها آفاق بگردند…
یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاند
یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاند با جان پاره از همه عالم رمیدهاند بس زاهدان شهر کز آن چشم پرخمار سبحه گسستهاند و مصلا دریدهاند…
یار است و صد کرشمه، شهر است و خوبرویی
یار است و صد کرشمه، شهر است و خوبرویی ماییم و طعن دشمن، خلقی و گفتگویی او بد کند به شوخی، من جز نکو نگویم…
وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود
وقتی آن کافر بی رحم از آن من بود دل آواره شده نیز، از آن تن بود شمع شب گریه همی کرد همه شب، ماناک…
هوای بوستان خوش گشت و باده لطف جان دارد
هوای بوستان خوش گشت و باده لطف جان دارد کنون هر کس که جان دارد، هوای بوستان دارد سحرگه بکر غنچه ها باده ها خورده…
همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته
همه شب رود رهی رو به ره صبا نشسته همه کس به خواب راحت، من مبتلا نشسته غرضی ورای امکان چه خیال فاسد است این…
هر که روی تو دید جان دانست
هر که روی تو دید جان دانست لب شیرینت، را همان دانست حسن تو عالمی بخواهد سوخت هم در آغاز می توان دانست نرخ کردی…
هر کسی را هوای سیم و زری
هر کسی را هوای سیم و زری من مسکین و داغ سیمبری هست در خون ز گریه مردم چشم چون کریمی به دست بدگهری شبم…
هر شب فتاده بر در تو خاک در خورم
هر شب فتاده بر در تو خاک در خورم یک شب مگر ز بام تو سنگی دگر خورم جایی که تو کمان کشی، ای نخل…





