غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
روی خوبت دلبری را پایه ای است
روی خوبت دلبری را پایه ای است آرزو را خوبتر پیرایه ایست چرخ با چندان ستم حسن تراست که ز مادر مهربانتر دایه ای است…
رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان
رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان نیاز بنده بدان شوخ عشوه ساز رسان بمردم و نگشادم غمش، چو جان بدهم ببر حکایت و…
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است نگارخانه جانان بهشت رضوان است به سرو باغ که بیند کنون که در هر باغ هزار سرو…
رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را
رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را ازین نشاط به یکجا دو عید شد جان را مرا تو عیدی و از انتظار تو…
دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت
دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت باز تا شب بر من بیچاره چون خواهد گذشت گفتیم جان در میان کن، زو ببر…
دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برون
دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برون همچو طاووسی که از خلد برین آمد برون قامت زیبا و رویی چون بهار آراسته راستی گویی که…
دمی نبود که آن غمزه جهانی خون نمی سازد
دمی نبود که آن غمزه جهانی خون نمی سازد ولی دعوی خون اشکم به رخ گلگون نمی سازد نمی گردد به چشم او خیال من…
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد ز دست ساقی دوران چو گردون جام زر گیرد ملامت می کند ما را خرد…
دلبر من دوش که مهمان رسید
دلبر من دوش که مهمان رسید در شب هجرم مه تابان رسید ذره نم از چشمه خورشید یافت مورچه را ملک سلیمان رسید سایه صفت…
دل گمگشته به بازار خریدن نتوان
دل گمگشته به بازار خریدن نتوان ور دهد لابه، چو تو یار خریدن نتوان عشوه می ده که خریدار به جانم تا آنک این متاعی…





