غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟
ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟ ز هجرت خوار و زارم، با که گویم؟ نمی پرسی ز احوالم که چونی پریشان روزگارم، با که گویم؟…
ز اهل عقل نپسندد خردمند
ز اهل عقل نپسندد خردمند که دارد رفتنی را پای در بند نصیب امروز برگیر از متاعی که فردا گرددش غیری خداوند لباس زندگی بر…
روی ترش کرده به یاران مبین
روی ترش کرده به یاران مبین سرکه فروشی مکن، ای انگبین چاه مزن زیر لب چون سمن رخنه مکن در شکم یاسمین روی زمین را…
رفتیم از چشم و در دل حسرت رویت بماند
رفتیم از چشم و در دل حسرت رویت بماند بر شکستی و به جانم نقش گیسویت بماند سر گذشتی بشنو از من، داشتم وقتی دلی…
رخی که بر کف پای تو سیم تن مالم
رخی که بر کف پای تو سیم تن مالم دریغم آید، اگر بر گل و سمن مالم در آن شبی که کنم گشت کوی تو…
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را مشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را بی جرم اگرچه ریختن خون بود وبال تو خون من…
دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرف
دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرف شبدیز را مطلق عنان پیچیده عمدا یک طرف تا بر رخِ زیبای تو، افتاده…
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟ گل باغ فلکم، آمده بر گلشن…
دلی دارم که جز جانان نخواهد
دلی دارم که جز جانان نخواهد همین معشوقه خواهد، جان نخواهد گر جان خواهد از وی خوبرویی روان بدهد، ز من فرمان نخواهد مرا گویند،…
دلم بی وصل جانان جان نخواهد
دلم بی وصل جانان جان نخواهد که عاشق جان بی جانان نخواهد دل دیوانگان عاقل نگردد سر شوریدگان سامان نخواهد طبیب عاشقان درمان نسازد مریض…





