غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
من نمی خواهم که چشمم غیر آن رو بنگرد
من نمی خواهم که چشمم غیر آن رو بنگرد چشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد حاجت تیر و کمان نبود، فتد مرغ از…
من بهر تو به دیده و دل خانه ساخته
من بهر تو به دیده و دل خانه ساخته از من تو خویش را ز چه بیگانه ساخته شانه چرا به مو رسدت، وه که…
من ار چه هر شب از شبهای هجرش می کنم ناله
من ار چه هر شب از شبهای هجرش می کنم ناله ز آه من مبادا بر لبش آزار تبخاله مرا از ناله خود صد خراش…
مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام
مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام من با خیال خویش می با نامسلمان خورده ام نی نی که خوردم خون خود،چون پوشم ازتو،چون…
مرد صاحب نظر از کوی تو آسان نرود
مرد صاحب نظر از کوی تو آسان نرود هر که راجان بود، از خدمت جانان نرود آنکه در عشق رخت لاف هواداری زد به جفا…
مرا تا با تو افتاده ست پیوند
مرا تا با تو افتاده ست پیوند نه در گوشم نصیحت رفت و نه پند دل من می جهد هر لحظه از جای به دیدارت…
مبند دل به جهان کاین جهان پشیز نیر زد
مبند دل به جهان کاین جهان پشیز نیر زد به هیچ چیز مگیرش که هیچ چیز نیرزد اگر چه عاقل داننده بر زمانه بخندد به…
ماه تابانست و همچون روی تو تابنده نیست
ماه تابانست و همچون روی تو تابنده نیست ابر بارانست و همچون چشم من بارنده نیست پیش رفتارت نیاید راه کبکم در نظر گر رونده…
ما را چه جان باشد که تو بر ما فشانی ناز خود
ما را چه جان باشد که تو بر ما فشانی ناز خود بر شیر مردان تیز کن چشم شکار انداز خود صد جانست نرخ ناز…
لب نگر وان دهان خندانش
لب نگر وان دهان خندانش وان خم طره پریشانش روی چون بامداد تابستان زلف همچون شب زمستانش تیر بالای او بخست مرا از گشاد ره…





