غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟
تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟ خون ما بر خاک عمدا ریختن تنگ بر بستن کمیت فتنه را در شکارستان عشق انگیختن کی روا…
تا خیال روی آن شمع شبستان دیده شد
تا خیال روی آن شمع شبستان دیده شد سوختم سر تا قدم پیدا و پنهان دیده شد سبز خطش بر نگین لعل تا بر زد…
پیش از این من با جوانان آشنایی کردمی
پیش از این من با جوانان آشنایی کردمی کاشکی زیشان هم از اول جدایی کردمی از دل گمگشته اکنون گوش نتوانم نهاد زانکه اول وصف…
بیا، جانا، که جانت را بمیرم
بیا، جانا، که جانت را بمیرم وگر میرم به جان منت پذیرم خلاص من بجویید، ای رفیقان که من در قید مهر او اسیرم نظر…
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم…
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را یک شب به بامی دیدمت، آنگه…
به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید
به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید به همراهی او اشک روان من برون آید فغان من برون آید چو گیرم نام او،…
به دست باد، کان سو جان فرستم
به دست باد، کان سو جان فرستم مرا بویی ست آخر آن فرستم اگر خود تیر بر جانم گشایی به استقبال تیرت جان فرستم به…
بند جانم ز خم سلسله موی کسی ست
بند جانم ز خم سلسله موی کسی ست زخم جانم ز کمان خانه ابروی کسی ست شب ز غم چون گذرانم من تنها مانده ای…
بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را
بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را شعله افزون تر برآمد سوز داغ خویش را دشمنی دارم که جان قربانی او می کنم…





