غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
رسید موسم عید و صلای می درداد
رسید موسم عید و صلای می درداد پیاله بر کف خوبان ماه پیکر داد میی که ساقی رعنا ز خون مستان خورد چه خوابها که…
رخ تو نور دیده قمر است
رخ تو نور دیده قمر است لب تو سرخ رویی شکر است با تو، ای یکسر آمده به دلم که کند شرکتی، گدا و سر…
دیده با تو چو هم نظر گردد
دیده با تو چو هم نظر گردد ناوک فتنه را سپر گردد هر که از درد عشق بی خبر است چون ترا دید با خبر…
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت مرده هجر ز بوی تو همه شب جان داشت روی تو دیدم و شد درد فراموش…
دلی کو چون تو دلداری ندارد
دلی کو چون تو دلداری ندارد بر اهل عشق مقداری ندارد ز سر تا پای زلفت یک شکن نیست که در هر مو گرفتاری ندارد…
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد نوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرد اگر ز عارض…
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم گریه خون بین و می کن پرسشی چون نماند،…
دل ما را ز دست غم امان نیست
دل ما را ز دست غم امان نیست نشان شادمانی در جهان نیست جهان پر آشنا و من به غم غرق که دریای محبت را…
دل ز تو بی غم نتوانیم کرد
دل ز تو بی غم نتوانیم کرد درد ترا کم نتوانیم کرد جرعه ای از جام جفا می کشیم رطل دمادم نتوانیم کرد کرد غمت…
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد در کار مات بیش عنایت نمی رسد گویند بگسلد چو بغایت رسید عشق جانم گسست و عشق بغایت…





