غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش را
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش را کز سگان داغ او کردم دل درویش را وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی…
من اگر دوستت همی دارم
من اگر دوستت همی دارم مکش اکنون برای این کارم من خود از هجر مرده ام، لیکن خویشتن را بدو نمی آرم لاف یاری نمی…
مسلمانان، گرفتارم گرفتار
مسلمانان، گرفتارم گرفتار وزین جال دل افگارم گرفتار نظر بر نیکوان چندان نهادم که شد ناگه دل زارم گرفتار چو خود کردم نظر در روی…
مردمی نرگس او می داند
مردمی نرگس او می داند جادویی غمزه او می خواند زلف او پهلوی خال لب او گویی از شهد مگس می راند کار عاشق که…
مرا در سر هوای نازنینی ست
مرا در سر هوای نازنینی ست کز او تاراج شد هر جا که دینی ست نخواهد رفت مهرش از دل من اگر چه با منش…
مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارم
مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارم بلبلم، این همه افغان ز بهاری دارم نازنینی ست که بهرش دل و دین می بازم خوبرویی…
ماهرویا، به خون من مشتاب
ماهرویا، به خون من مشتاب کشتن عاشقان که دید صواب چشمت، ار خون من بریخت چه شد ترک با تیغ بود مست و خراب تا…
ما را دل زار مستمند است
ما را دل زار مستمند است و آویخته خم کمند است ای جان کسی، دل رهی را می پرس که نیک دردمند است بدگوی که…
لبت در سخن انگبین ریخته
لبت در سخن انگبین ریخته رخت مشک بر یاسمین ریخته از آن روی و موی دلاویز تست دلم در شب و روز آویخته چو باد…
گهیت از آشنایان یاد ناید
گهیت از آشنایان یاد ناید چنین بیگانه بودن هم نشاید که داد آن بخت خوش روزی که ما را ز در همچون تو خورشیدی در…





