غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن
با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن بهر خوشی عمری اسباب توان کردن گر پای ترا وقتی از گریه توان شستن از…
ای وجود تو دیده جانم
ای وجود تو دیده جانم جسم پیدا و جان پنهانم بس که سوی تو می دوم به خیال سوی خود باز ره نمی دانم گه…
ای گلستان ترا بالای سرو
ای گلستان ترا بالای سرو وز تو زیب قامت زیبای سرو شکل سرو ار چه به بستانها خوش است با چنان قدی کرا پروای سرو…
ای که از خاک درت دیده منور گردد
ای که از خاک درت دیده منور گردد وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن که مبادا…
ای عشقت آتشی به همه شهر درزده
ای عشقت آتشی به همه شهر درزده و آن آتش از درونه من شعله بر زده هر روز چشم مست تو در کاروان صبر بیرون…
ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینها
ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینها وی کرده گمان دهنت، دفع یقینها کافر نکند با دل من آنچه تو کردی یعنی که در اسلام روا…
ای رخت از مه جهان آرای تر
ای رخت از مه جهان آرای تر وی لبت از می نشاط افزای تر تر کنم جان در رهت چون ره روی کاب می ریزد…
ای دل وامانده، خیز، ره سوی جانان طلب
ای دل وامانده، خیز، ره سوی جانان طلب وز نفس اهل درد مایه درمان طلب پرده اعلاست عشق، گر ملکی، این گشای لجه دریاست عشق،…
ای خط خوش از مشک تر انگیخته مه را
ای خط خوش از مشک تر انگیخته مه را بر دفتر طاعت رقمی رانده گنه را افگند دل ما همه در چاه زنخدان وانگاه بپوشید…
ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر
ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر جز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر من غم دل گویم و تو همچنان مشغول ناز…





