غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود
ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود دلم ز صبر بسی لاف زد، ولیش نبود زدند راه دلم آهوان بی انصاف که از…
ز تو نعمت است و راحت لب شکرین و رو هم
ز تو نعمت است و راحت لب شکرین و رو هم به من آفت است و فتنه دل پر بلا و خو هم همه عشق…
روی خوبت آفت جانی نمود
روی خوبت آفت جانی نمود دیده را صد گونه حیرانی نمود غنچه کوچک دهن پیش لبت چون که رو بگشاد زندانی نمود چشم او بنمود…
رندان پاکباز که از خود بریدهاند
رندان پاکباز که از خود بریدهاند در هرچه هست حسن دلارام دیدهاند خودبین نیند، زان همه چون چشم مردهاند روشندلند، از آن همه چون نور…
رسم خونریز در آن خوی جفاساز بماند
رسم خونریز در آن خوی جفاساز بماند این کله بر سر آن ترک سرانداز بماند گفتمی نام تو و زیستمی هر دم پیش که ز…
رخ آن شوخ پنهانی ببینید
رخ آن شوخ پنهانی ببینید کمال صنع یزدانی ببینید در آن شکل و در آن چشم و در آن رو همه عالم به حیرانی ببینید…
دیدم بسی زمانه مردآزمای را
دیدم بسی زمانه مردآزمای را سازنده نیست هیچ امیر و گدای را جز باد و دم ترنم این تنگنای نیست چون غلغل تهی نفس تنگنای…
دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود
دوش در خواب مرا بابت خودکاری بود بت پرستی را در خدمت بت یاری بود کفر زلفش به رگ و پوست چنانم در رفت که…
دلی کش صبر نبود آن من نیست
دلی کش صبر نبود آن من نیست کسی کو دل دهد جانان من نیست کبابم ساخت، این خونابه زان ست گنه بر دیده گریان من…
دلم در عشق جانان گشته پاره
دلم در عشق جانان گشته پاره دل است آن شوخ را یا سنگ خاره شبانگاه تو بر مه پاره آمد مرا در دل غم آن…





