غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
چو مهر می کند از مشرق پیاله طلوع
چو مهر می کند از مشرق پیاله طلوع شود منور از انوار او جهان مجموع جهان پیر چو روشن شد از فروغ قدح چه باک،…
چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد
چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد جهانی پیش او خود را غلام رایگان سازد خرامان می رود آن شوخ و در…
چه داغهاست که بر سینه فگارم نیست
چه داغهاست که بر سینه فگارم نیست چه دردهاست که بر جان بی قرارم نیست دلم ز کوشش خون گشت و کام دل نرسید چه…
چند ز دور بینمت، وه که دلم کباب شد
چند ز دور بینمت، وه که دلم کباب شد چند ز غصه خون خورم، وای که خونم آب شد شورش بخت هست خود، خنده نمی…
چشم گردنده او با همه کس می گردد
چشم گردنده او با همه کس می گردد چون رسد دور به من، خود به هوس می گردد زلف کژباز تو بابنده به صد بوالعجبی…
جماعتی که ز همصحبتان جدا باشند
جماعتی که ز همصحبتان جدا باشند چگونه با خرد و صبر آشنا باشند هلاکت من بیچاره از کسانی پرس که چندگه ز عزیزان خود جدا…
جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده را
جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده را آخر به رحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را ناخوانده سویت آمدم، ناگفته رفتی…
جان بهانه طلب و شکل تو نازآلوده
جان بهانه طلب و شکل تو نازآلوده من نیم زیستنی، جان چه کنم بیهوده؟ بس که در سایه دیوار تو در فریادم ز آه من…
تو شوخ هر کجا لب خندان گشوده ای
تو شوخ هر کجا لب خندان گشوده ای از دل بسی گره که به دندان گشوده ای آب حیات می رودت در سخن که لب…
ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بود
ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بود نبود عجب گر دل او آهنین بود ماییم و خوابهای پریشان تمام شب خوش وقت آنکه با چو تویی…





