غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
تماشا گاه جانها شد خیالت
تماشا گاه جانها شد خیالت تمناگاه دلها زلف و خالت به غلطم بی خبر چون قرعه فال چو بینم طلعت فرخنده فالت مدارا این چشم…
ترک مستم که قصد ایمان داشت
ترک مستم که قصد ایمان داشت چشم او میل غارت جان داشت خون من چون شراب می جوشد وز دلم هم کباب بریان داشت دیده…
تا سرم باشد تمنای توام در سر بود
تا سرم باشد تمنای توام در سر بود پادشا باشم گرم خاک درت افسر بود روزگار از زلف تو بادا پریشان روز و شب تا…
تا تو روی چو ماه بنمایی
تا تو روی چو ماه بنمایی نتوان دید روی بینایی نیم بالای تو نباشد سرو که تو سرو تمام بالایی به تماشا قدم چه رنجه…
پر زخم است و شکست زلف گرانبار تو
پر زخم است و شکست زلف گرانبار تو زانکه هزاران دل است بسته هر بار تو خط که بر آن لب کشید از سر کلک…
بیا که بهر تو جان در بلا گرو کردم
بیا که بهر تو جان در بلا گرو کردم بتی خریدم و هر دو سرا گرو کردم تنی شکسته به خاکی فروختم بر در دلی…
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت دی رفت سوی باغ و ندانست غم ما این نیز ندانست…
بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت
بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت به خوش دلی و طرب روی دوستان بشکفت بدان صفت که گل از باد نشکفد به چمن ز باده…
به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش
به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش سگ آن عزت کجا دارد که بنشانند بر خوانش؟ به بازوی من گردن زده کی باشد…
به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم
به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم وز آن که نیز دلم برد اثر نمی یابم از این دو دیده بی خواب شب…





