غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی
امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی هم دید که بسیار بود این قدر از وی سلطان ز کجا بر هوسش چشم نگارد؟…
آمد آن شادی جان بر ما دی
آمد آن شادی جان بر ما دی شادی افزود مرا بر شادی پایش افتادم و لب بگرفتم گفت، بگذار، کجا افتادی؟ گفتم آن کردم، چون…
اگر به گوشه نشینان نماید آن رخ خوب
اگر به گوشه نشینان نماید آن رخ خوب به غمزه دل بر باید ز سالک مجذوب بلای مردم اهل نظر بود چشمت به ناز اگر…
از من آن کامیاب را چه غم است
از من آن کامیاب را چه غم است زین شب آن مهتاب را چه غم است ذره ها گر شوند زیر و زبر چشمه آفتاب…
از دوری خود، جانا، حال دل من بشنو
از دوری خود، جانا، حال دل من بشنو اندوه فراق گل از مرغ چمن بشنو زان موی بناگوشت هر کس گله ای دارد آن طره…
دل بدین و بدو نخواهم داد
دل بدین و بدو نخواهم داد جز به یار نکو نخواهم داد بی تو، ای آرزوی سینه من سینه را آرزو نخواهم داد مهر تو…
یک دم فراموشم نه ای، گر چه نیاری یاد من
یک دم فراموشم نه ای، گر چه نیاری یاد من انصاف حسنت می دهم با آنکه ندهی داد من گفتم که نزد من نشین، مگذار…
یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود
یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود چون کنم از سینه این آه و فغانم چون رود نقش خوبان را گرفتم خود برون رانم…
یار باز آمد و بوی گل و ریحان آورد
یار باز آمد و بوی گل و ریحان آورد خنده باغ مرا گریه هجران آورد باز گلهای نو از درد کهن یادم داد غنچه ها…
وقتی دل ما ازان ما بود
وقتی دل ما ازان ما بود واندر دل یار ما وفا بود بیگانه چنان شد آن دل از من گویی تو که سالها جدا بود…





