غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
بخرام تا به زیر قدم پی سپر شویم
بخرام تا به زیر قدم پی سپر شویم خاکیم در رهت، قدمی خاک تر شویم گر بخششی دگر نکنی، خون من بریز باری بدین بهانه…
ببین تا دیده چند افسون نماید
ببین تا دیده چند افسون نماید که خود را چون تویی بیرون نماید چو طالع شد رخ میمونت ما را زمانه طالع میمون نماید چو…
باز مدار، ای پسر، غمزه نیم خواب را
باز مدار، ای پسر، غمزه نیم خواب را تا نبرد به جادویی جان و دل خراب را از پی نقل مجلست هست بر آتشم جگر…
باز بوی گل مرا دیوانه کرد
باز بوی گل مرا دیوانه کرد باز عقلم را صبا بیگانه کرد بازم از سر تازه شد مستی عشق بس که بلبل ناله مستانه کرد…
باز آرزوی آن بت چین میکند مرا
باز آرزوی آن بت چین میکند مرا معلوم شد که فتنه کمین میکند مرا میخواندم گدای خود و گویی آن زمان ملک دو کون زیر…
با تو در سینه جان نمیگنجد
با تو در سینه جان نمیگنجد تو درونی از آن نمیگنجد ناتوانم ز عشق و هیچ علاج در دل ناتوان نمیگنجد تنگ دارد دل مرا…
ای همرهان که آگه از آن رفته منید
ای همرهان که آگه از آن رفته منید گمره شدم، برید و بر آن راهم افگنید نامه کنید سوی ویم تا بدو رسم خاکسترم کنید…
ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفته
ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفته کز خون دلت پیرهنت رنگ گرفته آن سوختگی جگر لاله ازان است کز آه من آتش به…
ای کاش مرا با تو سر و کار نبودی
ای کاش مرا با تو سر و کار نبودی تا دیده و دل هر دو گرفتار نبودی شرمنده نبودی اگر از ریختن خون آن زلف…
ای صبا، از زلف او بندی بخواه
ای صبا، از زلف او بندی بخواه عاریت از لعل او قندی بخواه چون لب میگون بیالاید ز می چاشنی از لعل او قندی بخواه…





