غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت تا کی تهی چشم کند با دیدهام خاک درت دستی بده، ای آشنا، درماندگان را، چون که شد غرقه…
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد نگویم قطره کز بالا گل و ریحان همی بارد نگون سر شاخهای سبزه گویی در همی…
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارم
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارم به خوبان دیدنم خو شد، عجب خویی که من دارم اگر بر خاک می غلتم مرا…
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند آید به دل کسی و ره جان ما زند فریاد از آن دلی که به فریاد هر…
هر کسی گاه جوانی تگ و پویی دارد
هر کسی گاه جوانی تگ و پویی دارد گشت باغی و نشاط لب جویی دارد کس نپرسد که کجایم من بی خانه و جای؟ هر…
هر شب، ای ماه، کجا می گردی؟
هر شب، ای ماه، کجا می گردی؟ از من خسته جدا می گردی گر به ذکر تو دمی گردد دل هیچ گرد دل ما می…
هر روز دیده بر ره یاد صبا نهم
هر روز دیده بر ره یاد صبا نهم بر دیدگان خاک درش توتیا نهم زو صد جفا کشم که نیارم به روی گفت کاین درد…
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم دیده را گر حق آن نبود…
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست پرده بدرید، کس…
نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ست
نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ست چنان رویی، نگارا، کس ندیده ست نهان می دار از من خویشتن را چنین خود آشکارا کس ندیده…





