غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد
دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد اشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد یارب، از هجر که در پوشید نیلوفر…
درآمد در دل آن سلطان دلها
درآمد در دل آن سلطان دلها دل من زنده شد زان جان دلها همیکارد به کویش تخم جان خلق که میبارد از آن باران دلها…
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم خود را به سر کویت بدنام ابد کردم…
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمیدانی نهادی سنبله بر مشتری و میکشی خلقی منت آگه کنم…
خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی
خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی جراحتها که او کردی لبش درمان من بودی گدایی می کنم ار وقت خوش را…
خم زلفت که مشک چین آمد
خم زلفت که مشک چین آمد با گل و لاله همنشین آمد لب لعل تو کان پر از گهر است خاتم حسن را نگین آمد…
خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم
خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم با وصال او به شادی روزگاری داشتم داشتم، باری از این اندیشه کاید جان برون بر…
حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد
حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد که فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد شود به فتوی خط تو خون حسن مباح اگر…
چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود
چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود سنگ بود نه آدمی، هر که نه مبتلا شود هر سحری که ترک من سر ز…
چو لب زنی به می و در میان بگردانی
چو لب زنی به می و در میان بگردانی من آن شراب نگویم که جان بگردانی مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟ که مست بی…





