غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر دل نیست در جهان ز دل من فگارتر می گوی تلخ از آن لب شیرین که…
ابر میبارد و من میشوم از یار جدا
ابر میبارد و من میشوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا؟ ابر و باران و من و یار ستاده…
دریغ صحبت دیرینه وفاداران
دریغ صحبت دیرینه وفاداران خوش آن نشاط و تنعم که بود با یاران چو از شکفتن نورزو عیش یاد کنم به چشم من گل، اگر…
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد محنت هجران و رنج راه و تشویش…
دامن گل ز ابر پر گهر است
دامن گل ز ابر پر گهر است باغ را زیب و زینت دگر است غنچه بر باد داد دل، چو گشاد چشم بر گل که…
خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ست
خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ست هر شب به خوابگاه من ممتحن زده ست من خاک راه بوسم و از خود…
خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش
خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش لیک آفتی ست فتنه، می ترسم از کمینش بسیار زهد و توبه باطل شد از لبانش فتنه ست…
خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد
خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد بنفشه نسخه آن بر بهار بنویسد نسیم باد صبا شرح آن خط ریحان به مشک بر ورق لاله…
خرابی من از آن چشم پر خماری پرس
خرابی من از آن چشم پر خماری پرس هلاک جانم از آن لاله بهاری پرس ز زخم غمزه چه پرسی که در جگر چند است؟…
چون می نرسد دست به پایی که تو داری
چون می نرسد دست به پایی که تو داری کم زانکه شوم خاک سرایی که تو داری بازند جهان را به یکی داو، بنازند من…





