غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دلم زو شب حدیث ناز می گفت
دلم زو شب حدیث ناز می گفت همی گفت آن حدیث و باز می گفت نمی آمد مرا خواب از غم دوست ز هجران سرگذشتی…
دلبرم بی وفاست، چتوان کرد
دلبرم بی وفاست، چتوان کرد میل او با جفاست، چتوان کرد چون دل پادشاه کشور حسن فارغ از هر گداست، چتوان کرد ماجراها میان حسن…
دل مرا چو ز روی تو یاد می آید
دل مرا چو ز روی تو یاد می آید هزار شادی در دل زیاد می آید تو پای خویش فراموش کرده ای از حسن کجات…
دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند
دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند وز من اندر هر سر کو گفتگوی دل بماند هر کجا بینم غم دل گویم و…
از تو بر خاطر مرا آزار نیست
از تو بر خاطر مرا آزار نیست بی تو در ملک جهانم کار نیست گر به جای من ترا عشاق هست جز تو در عالم…
اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت
اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت همه روز گرد کویت همه شب بر آستانت غرضی جز…
دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود
دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود که آرزوی عزیزان به رنگ و بو نرود کسی که یاد لبت هر دمش گلوگیر…
در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد
در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد ترکی ست صید افگن، پنهانم از که باشد؟ هر روز اندرین شهر خلقی ز دل…
در تو کسانی که نظر می کنند
در تو کسانی که نظر می کنند هستی خود زیر و زبر می کنند صندل درد سر عشق است، آنک خاک درت تکیه سر می…
خیال دوست به چشم من اندر آمد باز
خیال دوست به چشم من اندر آمد باز هوای عشق دگر باره در سر آمد باز کشیده غمزه او لشکر و ولایت صبر خراب کرد…





