به خود مبین که چو روی من آفتابی هست

به خود مبین که چو روی من آفتابی هست به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟ ز روشنی رخ تو گر به…

Continue Reading...

بگویم حال خویشت، لیک از آزار می‌ترسم

بگویم حال خویشت، لیک از آزار می‌ترسم وگر ندهم برون، ز اندیشه گفتار می‌ترسم چه حال است این که از بیم رقیبان ننگرم رویت؟ هوس…

Continue Reading...

بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را

بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را چشم زد خسان مکن عارض همچو سیم را ما و نسیم صبحدم بوی تو و هلاک…

Continue Reading...

بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شد

بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شد ای شمع جان، در آی که روزم به شام شد تو خوش به ناز خفته…

Continue Reading...

بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری

بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری درست شد که نداری سر وفاداری به هر جفا که توان کرد کار من کردی خدای تو به…

Continue Reading...

بتا، مانند تو مهوش نباشد

بتا، مانند تو مهوش نباشد وگر باشد چو تو سرکش نباشد تویی طرفه سواری زانکه خورشید بود بر ابر و بر ابرش نباشد ز آهم…

Continue Reading...

بازش هوس شکار برخواست

بازش هوس شکار برخواست وز دلشدگان قرار برخاست او مرکب ناز راند و از خلق هر سوی فغان زار برخاست او پیش شکار مست بگذشت…

Continue Reading...

باز جانا، آتش شوق تو در جان جا گرفت

باز جانا، آتش شوق تو در جان جا گرفت خانه صبر از غمت سر تا به سر سودا گرفت سرو نازم رقص رقصان دی درآمد…

Continue Reading...

باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می رود

باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می رود دیوانه باز آید همی آنکو تماشا می رود کشته کسان را سو به سو، خصمان خود…

Continue Reading...

با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت

با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت یاد می کردم ازان شبها که در یاری گذشت خواب هم ناید گهی تا دیدمی…

Continue Reading...