غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
درد سر دوستان آه و فغان من است
درد سر دوستان آه و فغان من است کاهش جان طبیب درد نهان من است چند توان دید وای بر دل مسکین جفا گیر که…
در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد
در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد لب تشنه را خون در جگر، تا آب حیوان کی رسد شبها که من…
خیز تا باده در پیاله کنیم
خیز تا باده در پیاله کنیم گل درون قدح چو لاله کنیم با می جان فزا و نغمه چنگ تا به کی خون خوریم وناله…
خوش بود آن بیدلی کز غم امانیش نیست
خوش بود آن بیدلی کز غم امانیش نیست مرده بود آن دلی کاه و فغانیش نیست بهر خدا، ای جوان، تا بتوانی مدار حرمت پیری…
خنده را سوختن جان من آموخته ای
خنده را سوختن جان من آموخته ای غمزه را غارت ایمان من آموخته ای جان به بازی ببری از من و بازم ندهی این چه…
خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه
خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه داغ عقوبت بیار بر جگر رویش نه تابه تیره ست عقل صیقل او کن ز عشق تا به…
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب…
چون سرو تو از قبا برآید
چون سرو تو از قبا برآید آه از من مبتلا برآید با یاد خط تو زنده گردم گر از گل من گیا برآید جایی که…
چو ماه روزه از اوج سما شد
چو ماه روزه از اوج سما شد ز نور روزه دوران بی ضیا شد بر ابروی هلال عید بنگر هلال ابروم از من جدا شد…
چو ترک مست من آلوده شراب درآید
چو ترک مست من آلوده شراب درآید ز شور او نمکی در دل کباب درآید لبش اگر کشدم در سوال بوسه، نترسم ولیک غمزه مبادا…





