غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟
گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟ چو صبر نیست ز روی نکوی او، چه کنم؟ رقیب گویدم، ای خون گرفته، چشم ببند…
کسی که عشق نورزد سیاه دل باشد
کسی که عشق نورزد سیاه دل باشد چو سر ز خاک لحد بر زند، خجل باشد کسی که سر ننهد در رهش، چه سر دارد؟…
کرشمه کردن تو وقت نار و بدخویی
کرشمه کردن تو وقت نار و بدخویی سزد که نو کند اکنون لباس دلجویی چه آبروست که حسن از رخ تو می بارد به وقت…
کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو
کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو زین پس، ای دیده، کجا ما و کجا دیدن تو آن کجا وقت که در کوچه ما…
فریاد که عشق کهنه نو شد
فریاد که عشق کهنه نو شد جان در کف عاشقی گرو شد آزرده دلی که بود، گم گشت دیرینه غمی که بود، نو شد یاری…
غمزه شوخت که قصد جان مردم میکند
غمزه شوخت که قصد جان مردم میکند هرکجا جادوگری آنجا تعلم میکند مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت خاک پایت در دل…
عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم
عشقت نصیب من همه غم داد، درد هم هوش و قرار من نشد و خواب و خورد هم دردا که آه گرم به تنهائیم بسوخت…
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم آرمت در پیش و خود را از میان بیرون کنم قامتم از غم دو تا…
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو سینه ز هجران بسوخت، شربت دیدار کو گر چه گلستان خوش است، ورچه چمن دلکش است آن همه…
صبح دمان بخت من ز خواب در آمد
صبح دمان بخت من ز خواب در آمد کز درم آن مه چو آفتاب در آمد گشت معطر دماغ جان ز نسیمت مستی تو در…





