غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود آن بیوفای عهد شکن را سفر شود کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت نزدیک بود…
می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود
می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود تا چند پیراهن چو گل هر جانبی یکتا شود صد چشم پاکان در رهش وین دیده…
مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با او
مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با او لبی و صد فسون در وی، خطی و صد فتن با او قبا…
من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم
من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم دلم رفته ست و جان هم می رود سویی که من دانم صبا بوهای خوش…
من خسته را ز آن خود کن، ببین
من خسته را ز آن خود کن، ببین یک امروز مهمان خود کن، ببین مخور باده، آیینه در پیش دار نظر در گلستان خود کن،…
من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزی
من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزی کنون بر می دهد تخمی که من می کاشتم روزی هم اول روز کان زلف سیاهم پیش…
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی به طره آشنا بندی، به خنده پارسا بینی به غمزه ناخدا ترسی، به…
مردم چشم مرا برد آب و گر آیی درو
مردم چشم مرا برد آب و گر آیی درو مردمی باشد که بنشینی چو بینایی درو ماه را با چون تویی باری که نسبت می…
مرا در آرزویت غم ندیم است
مرا در آرزویت غم ندیم است به تو گر نیست روشن، حق علیم است به خاک پای تو خوردیم سوگند از آن معنی که سوگندی…
مدار جان من از بهر جان ما روزه
مدار جان من از بهر جان ما روزه از آنکه جانی و جان را دهد عنا روزه لب پر از می و گویی که روزه…





