غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
یاری که طریق ناز دارد
یاری که طریق ناز دارد گر دل ببرد، که باز دارد؟ آن شوخ ز بهر کشتن ما صد شیوه جانگداز دارد در زلف بتان، مپیچ،…
یار من گویند آنجا گاه گاهی بگذرد
یار من گویند آنجا گاه گاهی بگذرد راضیم گر در دلش از بعد ماهی بگذرد بیهشم در راهش افتاده، مرا آگه کنید گر درین ره…
یا رب، که داد آینه آن بت پرست را
یا رب، که داد آینه آن بت پرست را کو دید حسن خویش و زما برد دست را خون می خورد، به سینه درون می…
وقت آن است که ما رو به خرابات نهیم
وقت آن است که ما رو به خرابات نهیم چند بر زرق و ریا نام مناجات نهیم گر فروشیم مصلا ز پی می، به ازآنک…
هنگام گل است و باده باید
هنگام گل است و باده باید ساقی و حریف ساده باید گر غنچه گره بر ابرو افگند پیشانی گل گشاده باید ساقی برخیز و یاربنشان…
همه شب از تو به دیوار خانه غم گویم
همه شب از تو به دیوار خانه غم گویم فسانه گویم و با چشم پر زنم گویم چو غنچه گشت دلم خون و قصه تو…
هر که را یاری چو تو سرکش بود
هر که را یاری چو تو سرکش بود کی ز بیم تیغ سر در کش بود مجلسی کانجا بود شمعی چو تو مرغ جان پروانه…
هر کس آنجا که می و شاهد و گلشن آنجاست
هر کس آنجا که می و شاهد و گلشن آنجاست من همانجا که دل گشمده من آنجاست هر شب، ای غم، چه رسی در طلب…
هر شب به دل تصور نازش فرو برم
هر شب به دل تصور نازش فرو برم با خون دل فسانه رازش فرو برم نازش که نیست بر لب شیرین، بر آن شوم کاندر…
هر بامداد تا به شبم بر سر رهش
هر بامداد تا به شبم بر سر رهش وقتی مگر که بنگرم از دور ناگهش زان گه گهی که پر ز خوی گل کند زنخ…





