غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
بدان دلفریبی که گیتی نماید
بدان دلفریبی که گیتی نماید خردمند را دل نهادن نشاید چه بندی دل اندر خیالات عالم؟ که آیینه رو عاریت می نماید گره های غمزه…
بت من، بت پرست را چه زنی؟
بت من، بت پرست را چه زنی؟ مستم از عشق، مست را چه زنی؟ روی خود پوش، چشم را چه کنی بت شکن، بت پرست…
باز یاد آن شبم دیوانه کرد
باز یاد آن شبم دیوانه کرد کان پسر با من به خواب افسانه کرد شد خراب این دیده و سلطان حسن از کجا منزل درین…
باز ترک مست من آهنگ بازی میکند
باز ترک مست من آهنگ بازی میکند کس نکردهست آنکه آن ترک طرازی میکند زلف او را سر به سر عالم به مویی بسته شد…
باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتم
باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتم دامان عصمت بردرم، وز پرده بیرون اوفتم غمهای خود گویم که آن همدرد را…
با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن
با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن بهر خوشی عمری اسباب توان کردن گر پای ترا وقتی از گریه توان شستن از…
ای وجود تو دیده جانم
ای وجود تو دیده جانم جسم پیدا و جان پنهانم بس که سوی تو می دوم به خیال سوی خود باز ره نمی دانم گه…
ای گلستان ترا بالای سرو
ای گلستان ترا بالای سرو وز تو زیب قامت زیبای سرو شکل سرو ار چه به بستانها خوش است با چنان قدی کرا پروای سرو…
ای که از خاک درت دیده منور گردد
ای که از خاک درت دیده منور گردد وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن که مبادا…
ای عشقت آتشی به همه شهر درزده
ای عشقت آتشی به همه شهر درزده و آن آتش از درونه من شعله بر زده هر روز چشم مست تو در کاروان صبر بیرون…





