غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود
دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود که آرزوی عزیزان به رنگ و بو نرود کسی که یاد لبت هر دمش گلوگیر…
در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد
در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد ترکی ست صید افگن، پنهانم از که باشد؟ هر روز اندرین شهر خلقی ز دل…
در تو کسانی که نظر می کنند
در تو کسانی که نظر می کنند هستی خود زیر و زبر می کنند صندل درد سر عشق است، آنک خاک درت تکیه سر می…
خیال دوست به چشم من اندر آمد باز
خیال دوست به چشم من اندر آمد باز هوای عشق دگر باره در سر آمد باز کشیده غمزه او لشکر و ولایت صبر خراب کرد…
خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند
خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند شیر مردان را به زیر تیغ جانفرسا کشند جان کنان شب زنده دارند اهل عشق و در سخن…
خم آن طره دلبند کشم
خم آن طره دلبند کشم غم آن لعل شکر خند کشم زلف تو هر سر مویی نازی ست آخر این ناز تو تا چند کشم…
خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نهای
خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نهای جورت نمیگیرم گنه، کز نیک و بد دانا نهای هر سو که زیبا بگذرد، در دل همی…
چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن
چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن تن چو جان جاوید کن کز کوشش آن خواهد شدن ز آسمان خضروش چون چشمه…
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید کز دیده های خود هم چشم مرا در آید چون از حسد بمیرم آن دم که تو…
چو کار جهان نیست جز بیوفایی
چو کار جهان نیست جز بیوفایی درو با امید وفا چند پایی رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان به جایی که نبود امید…





