غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
روزی مگر این بسته در ما بگشایند
روزی مگر این بسته در ما بگشایند وز لطف من گشمده را راه نمایند گر خلق جهان حال من خسته بدانند از عین تحیر سرانگشت…
رنگی از حسن تو در روی گل است
رنگی از حسن تو در روی گل است وز لب لعلت خیالی در مل است از خیال نرگس جادوی تو در چمن ها چشم نرگس…
رسید باد صبا تازه کرد جان مرا
رسید باد صبا تازه کرد جان مرا نهفته داد به من بوی دلستان مرا بخفت نرگس و فریاد کم کن، ای بلبل کنون که خواب…
رحمی که بر در تو غریب اوفتادهام
رحمی که بر در تو غریب اوفتادهام در خون دل ز دست تو چون جام بادهام دی باد صبح بوی تو آورد سوی من امروز…
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه هم جانم به جان آمد همی از خویش و از بیگانه هم دیوانه شد زو عشق هم، ناگه برآورد…
دوش در آمد از درم تازه چو باد صبحگه
دوش در آمد از درم تازه چو باد صبحگه مشک فشانده بر قبا غالیه سوده بر کله بس که دو دیده سیه بر کف پای…
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشاید گر کاندر دل یاری ست از اغیار نگشاید رو، ای باد و تماشا دیگران را بر بسوی گل…
دلم در عاشقی آواره شد آوارهتر بادا
دلم در عاشقی آواره شد آوارهتر بادا تنم از بیدلی بیچاره شد بیچارهتر بادا به تاراج عزیزان زلف تو عیاریای دارد به خونریز غریبان چشم…
دل و جان مرا زاندازه و بگذشت آرزوی تو
دل و جان مرا زاندازه و بگذشت آرزوی تو بباید خون من تا جان کنم قربان خوی تو دلم بستی چو در زلف درازش آن…
دل که برد از ما اگر چه مبتلا می داردش
دل که برد از ما اگر چه مبتلا می داردش گر خوش است او را بدین بگذار تا می داردش از که پرسم تا کجا…





