غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت
با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت یاد می کردم ازان شبها که در یاری گذشت خواب هم ناید گهی تا دیدمی…
این تویی تا به خواب میبینم
این تویی تا به خواب میبینم یا به شب آفتاب میبینم در دل خویشتن خیال لبت نمکی بر کباب میبینم یک شب از خویشتن مکن…
ای لبت شهر پر شکر کرده
ای لبت شهر پر شکر کرده لاله را داغ بر جگر کرده خط سبزت به گرد چشمه نوش سر از آب حیات بر کرده لب…
ای که بر من جور تو بسیار شد
ای که بر من جور تو بسیار شد زاریم بشنو که کارم زار شد من که اندر سر جنونی داشتم خاصه سودای تو با آن…
ای عید دوم آمده روی چو نگارت
ای عید دوم آمده روی چو نگارت قربان شده زان عید چو من بنده هزارت مه را چه ولایت که کشد لشکر انجم چون تافته…
ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار تو
ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار تو در آرزوی مردنم از حسرت دیدار تو گر شهد بینم در زبان یا آب حیوان در دهان…
ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانی
ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانی یا خود چو عمر رفته باز آمدن ندانی؟ در راه تو بمیرم، گرچه ترا نبینم باری…
ای دل، ز بتان دو دیده برگیر
ای دل، ز بتان دو دیده برگیر اندیشه ز عالم دگر گیر تا شحنه غم ترا درین راه سر بر نگرفت، پای برگیر شور و…
ای خوانده بُتانِ حسن، شاهت
ای خوانده بُتانِ حسن، شاهت وز قلب شکستگان سپاهت دودیست بر آتش جهانسوز آن سبزه خط که شد سیاهت شد در زِنَخَت هزار جان غرق…
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب وی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب تاب زلفت سر به سر آلوده خون…





