غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب را مشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را بی جرم اگرچه ریختن خون بود وبال تو خون من…
دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرف
دی مست می رفتی بُتا، رو کرده از ما یک طرف شبدیز را مطلق عنان پیچیده عمدا یک طرف تا بر رخِ زیبای تو، افتاده…
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟ گل باغ فلکم، آمده بر گلشن…
دلی دارم که جز جانان نخواهد
دلی دارم که جز جانان نخواهد همین معشوقه خواهد، جان نخواهد گر جان خواهد از وی خوبرویی روان بدهد، ز من فرمان نخواهد مرا گویند،…
دلم بی وصل جانان جان نخواهد
دلم بی وصل جانان جان نخواهد که عاشق جان بی جانان نخواهد دل دیوانگان عاقل نگردد سر شوریدگان سامان نخواهد طبیب عاشقان درمان نسازد مریض…
دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود
دل می بری به رفتن و هر کو چنان رود مردم زمین ز دیده کند تا بدان رود هنگام باز رفتن تو مردن من است…
دل کازاد باشد آن من نیست
دل کازاد باشد آن من نیست کسی کوشاد باشد جان من نیست گدایان جان نهندش، لیک این سهل خراج دولت سلطان من نیست خوش آن…
دل در هوایت، ای بت عیار، جان دهد
دل در هوایت، ای بت عیار، جان دهد چون بلبلی که دور ز گلزار جان دهد از رشک زلف غالیه سای تو هر شبی گر…
از اشک من به کویت جز سرخ گل نروید
از اشک من به کویت جز سرخ گل نروید زان گل که بویت آید، میرد کسی که بوید جایی که از لب تو باران بوسه…
ابر خوش است و وقت خوش است و هوای خوش
ابر خوش است و وقت خوش است و هوای خوش ساقی مست داده به مستان صلای خوش باران خوش رسید و حریفان عیش را گشت…





