غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند
خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند شیر مردان را به زیر تیغ جانفرسا کشند جان کنان شب زنده دارند اهل عشق و در سخن…
خم آن طره دلبند کشم
خم آن طره دلبند کشم غم آن لعل شکر خند کشم زلف تو هر سر مویی نازی ست آخر این ناز تو تا چند کشم…
خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نهای
خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نهای جورت نمیگیرم گنه، کز نیک و بد دانا نهای هر سو که زیبا بگذرد، در دل همی…
چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن
چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن تن چو جان جاوید کن کز کوشش آن خواهد شدن ز آسمان خضروش چون چشمه…
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید کز دیده های خود هم چشم مرا در آید چون از حسد بمیرم آن دم که تو…
چو کار جهان نیست جز بیوفایی
چو کار جهان نیست جز بیوفایی درو با امید وفا چند پایی رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان به جایی که نبود امید…
چه وزن ماه سما را برابر رویت
چه وزن ماه سما را برابر رویت که آفتاب فلک نیست هم ترازویت برابری نکند با تو آفتاب، اگر هزار بار برابر کنند با رویت…
چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را
چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را که در کوی فراموشان گذر شد یار زیبا را کمربند من آمد نزد…
چشمم که بر روی تو فتاده ست
چشمم که بر روی تو فتاده ست بر آفت خود نظر نهاده ست راهیست برای بردن جان ابروی کجت میان گشاده ست خط تو درونه…
چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منی
چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منی ترک لشکرکش کن از مژگان که خاقان منی زلف بالا کن، ببند آن روزن خورشید را کآفتابم…





