غزلیات انوری ابیوردی
ت حسن تو از مه برگذشت
رایت حسن تو از مه برگذشت با من این جور تو از حد درگذشت آتش هجر توام خوش خوش بسوخت آب اندوه توام از سر…
به دیدهٔ دریغ خاک درت
ای به دیدهٔ دریغ خاک درت همه سوگند من به جان و سرت گوش را منتست بر همه تن از پی آن حدیث چون شکرت…
از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب وز شب تپانچهها زده بر روی آفتاب بر سیم ساده بیخته از مشک سودهگرد بر برگ لاله ریخته…
وصل اندر زبانی افکنی
نام وصل اندر زبانی افکنی تا دلم را در گمانی افکنی راست چون جان بر میان بندد دلم خویشتن را بر کرانی افکنی از جهان…
گرد وفا نمیگردد
یار گرد وفا نمیگردد حاجتی زو روا نمیگردد ما به گرد درش همی گردیم گرچه او گرد ما نمیگردد یک زمان صحبت جدایی یار از…
دوش آن صنم بادهفروش
باز دوش آن صنم بادهفروش شهری از ولوله آورد به جوش صبحدم بود که میشد به وثاق چون پرندوش نه بیهش نه به هوش دست…
دار آخر جفا چندین مکن
شرم دار آخر جفا چندین مکن قصد آزار من مسکین مکن پایی از غم در رکاب آوردهام بیش از این اسب جفا را زین مکن…
تو بر هرکه عافیت بهسر آرد
عشق تو بر هرکه عافیت بهسر آرد هر دو جهانش به زیر پای درآرد عقل که در کوی روزگار نپاید بر سر کوی تو عمرها…
بر جای نیست همنفسم
پای بر جای نیست همنفسم چه کنم اوست دستگیر و کسم در پی گرد کاروان غمش از رسیلان نالهٔ جرسم بر سر کوی او شبی…
از اندازه بیرون میکنی
ناز از اندازه بیرون میکنی وز جگر خوردن دلم خون میکنی هرچه من از سرکشی کم میکنم در کلهداری تو افزون میکنی ماه رخسارت نه…





