غزلیات انوری ابیوردی
ت اندر جهان نمیگنجد
حسنت اندر جهان نمیگنجد نامت اندر دهان نمیگنجد راز عشقت نهان نخواهد ماند زانکه در عقل و جان نمیگنجد با غم تو چنان یگانه شدم…
بت یغما دلم یغما مکن
ای بت یغما دلم یغما مکن شادمان جان مرا شیدا مکن روی خوب از چشم من پیدا مدار راز پنهان مرا پیدا مکن ملک زیبایی…
ا ز غم عشق تو امروز چنانم
جانا ز غم عشق تو امروز چنانم کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم وز دیده نهان کرد…
نقش رخ تو بر نگین دارد
جان نقش رخ تو بر نگین دارد دل داغ غم تو بر سرین دارد تا دامن دل به دست عشق تست صد گونه هنر در…
عجب که ترا یاد دوستان آمد
عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران…
در عاشقی جانی زیانگیر
دلا در عاشقی جانی زیانگیر وگرنه جای بازی نیست جانگیر جهان عاشقی پایان ندارد اگر جانت همی باید جهانگیر مرا گویی چنین هم نیست آخر…
جهان نگر که جفای که میکشم
کار جهان نگر که جفای که میکشم دل را به پیش عهد وفای که میکشم این نعرههای گرم ز عشق که میزنم این آههای سرد…
تاثیر عشقت بر دل آمد
مرا تاثیر عشقت بر دل آمد همه دعوی عقلم باطل آمد دلم بردی به جانم قصد کردی مرا این واقعه بس مشکل آمد ز دل…
ای دلبر مرا بر جان مزن
آتش ای دلبر مرا بر جان مزن در دل مسکین من دندان مزن شرط و پیمان کردهای در دوستی دوستی کن شرط بر پیمان مزن…





